شهيدان لاله هاي لاله زارند
دوستي [خدا] برتر از ترس [از خدا [است . [امام صادق عليه السلام]

دفاع مقدس در ديوان استاد بزرگوار ادب مرحوم محمد حسين شهريار


همه شهريار را با آن خواب مجتهد عارف مرحوم مرعشي نجفي بهتر مي شناسند ، اگر خدا بخواهد و عمري باشد با توسل به دامان ائمه اطهار عليهم السلام و اذن گرفتن از شهدا سعي مي کنيم از آثار شعرا من جمله شهريار در باب دفاع مقدس و شهدا نيز استفاده کنيم تا به خط فکري بزرگان و مفاخر خود در اين وادي آشنا شويم و به آنان بباليم چرا که خودشان فرموده اند که « اِنَّالمِداد العلَماءَ اَفضَل مِن دِماءَ الشهداء » و اين در مورد همه کساني که در راه حق قدم بر مي دارند مصداق پيدا مي کند . لذا بر خود فرض دانستيم که اين حرکت نو را شروع کنيم و از دوستاني که دوست دارند در اين وادي همسنگر و همراه ما شوند مي توانند با کمک به ما و وسعت دادن وبلاگ به سمت وبلاگ گروهي کاري بزرگ را که در اين وادي شروع کرده ايم هرچه بهتر انجام دهيم و از پيشنهادات دوستان کمال استقبال را مي کنيم.


پس روده درازي را کم کنيم و شعر را به نگارش در آوريم با عنوان « شهيد »


اين جوان شهيد و شاهد ما               که به جنات جاودان بشتافت


تازه داماد بود و عاشق دوست             طفلک اما مجال عشق نيافت


او جواني اين جهان گم کرد              جاوداني آن جهان دريافت


شوق ديدار شهريارش بود                حيف تا ديد روي از او برتافت


غنچه شعر نغز او نشکفت                 پوست از مغز شعر او نشکافت


عشق او گو خيالبافي باش                من خيالش هميشه خواهم بافت


شمع يادش کجا شود خاموش          آنکه خود چون ستارگان مي تافت


احمد آدينه خير/ابادي ::: شنبه 5/5/1387::: ساعت 1:6 صبح

خاطره اي از اسماعيل کريمي


وعده داده بودم که درباره اسماعيل کريمي ، خاطرات خود را براي دوستان قرار دهم ، متاسفانه  به دليل مشکلاتي که براي حقير پيش آمده است توفيق حاصل نمي شد خوشبختانه همينک به ذهنم آمد خاطره اي را که ناچيز است از اين شهيد بزرگوار برايتان بنويسم.


مسجد علي بن ابي طالب عليه السلام که از مساجد فعال منطقه 17 ، محله 17 تهران مي باشد قبل از اينکه اسماعيل شهيد شود به نام پايگاه شهيد صدوقي شناخته مي شد . همان مسجدي است که اسماعيل بنابر شنيده ها از شاگردانش در محراب آن از دست مردمي که در محله خون به دلش کردند بسيار گريست و از همان محراب اذن شهادت را دريافت کرد ، چرا که همان طور که در وصيتنامه اش قيد مي کند به همان نحو نيز به شهادت مي رسد . کاش اسماعيل به اذن الله دستي نيز بر سر ما بيچارگان مي کشيد و ما را نيز به قافله شهدا مي رساند .


يکي از خاطراتي که از اسماعيل کريمي در ذهن دارم مربوط به محرم سال 65 است تقريبا دو سال بعد از شهادت سعيد بود . هيئت مسجد علي بن ابيطالب عليه السلام به صورت سنتي يک قرباني در شهرک وليعصر عج الله داشت و روز تاسوعا دسته مسجد مي رفت و خانواده محترم آقاي بيک محمدي قرباني خود را براي دسته عزاداري امام حسين عليه السلام ذبح مي کرد که تا الان هم همچنان ادامه دارد .


آقا ما که بچه بوديم هم سن وسالان ما محرم که مي شد عشقشان اين بود که يک پرچم و يا کتل را در دسته بگيرند و اين امر هم به صورت ناخوداگاه بود و چه دعواها که بين بچه ها سر همين پرچم برداشتن مي شد و رقابت مي شد بر سر اينکه کي زودتر پرچم را بدست بگيرد و در دسته حمل کند .


اسماعيل نيز يک پرچم سه رنگ زيباي جمهوري اسلامي ايران را بدست ما داده بود و وقتي مي خواستند بروند به من گفت که تو نيا ، وقتي علت را پرسيدم گفت که گم مي شوي . آقا در حين بچگي خود به اسماعيل اصرار کردم خلاصه ما را هم با خود بردند . خلاصه آقا ما پيش خودمان کلي عشق کرديم که اسماعيل ما را همراه خود برد .


خاطرات ديگري هم هست که انشاء الله سعي مي کنم در کمترين زمان ممکن به اطلاع دوستان برسانم .


يا علي مدد.


احمد آدينه خير/ابادي ::: شنبه 5/5/1387::: ساعت 1:6 صبح

السلام عليک يا روح الله 


نامه شهيد چمران به امام خميني درباره رابطه با ليبي 



 شهيد چمران ستاره درخشان شهدا در بين مستضعفين


 


در تاريخ 16دي 1386


آنچه در پي مي‌آيد، متن کامل يکي از دست‌نوشته‌هاي دردمندانه سردار رشيد اسلام دکتر مصطفي چمران است که در اولين ماه‌هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، به دنبال انتشار خبر تجديد روابط ايران با ليبي و سفر عبدالسلام جلود نخست‌وزير وقت رژيم قذافي به تهران، نگاشته شد.
به گزارش «سايت فردا»، تصاوير اين دست‌نوشته به ظاهر ناتمام، چندي پيش توسط يکي از علاقمندان آن شهيد عزيز براي طرح پژوهشي «روايت صدر» ارسال گرديد.


در اين نامه آمده است:
نمي‌دانم چگونه ممکن است که رهبر انقلاب اسلامي ايران دست خود را در دست مجرمين بگذارد؟ مگر ما به خاطر خدا قيام نکرده‌ايم؟ مگر به راه علي و حسين نمي‌رويم؟ مگر نمي‌خواهيم که ارزش‌هاي خدايي را استقرار دهيم؟ چگونه مي‌خواهيم که انقلاب اسلامي ايران را با کثافات مجرمين آلوده کنيم؟ چگونه مي‌توانيم طهارت و اخلاص بي‌نظير شهداي انقلاب ايران را لجن‌آلود کنيم؟
معمر قذافي رئيس دولت ليبي، با کمال بي‌شرفي و بي‌انصافي، هفت ماه پيش رهبر شيعيان لبنان را دزديده است. دلايل متقن بر اين حقيقت وجود دارد و همه دولت‌هاي مرتبط نيز بر اين قضيه گواهي مي‌دهند. توطئه‌اي امپرياليستي و صهيونيستي عليه شيعيان لبنان جريان دارد؛ سرزمينشان در حال قطعه قطعه شدن است؛ مردم محرومش زير آتش‌بار اسرائيل همه روزه جان مي‌دهند؛ در تحت چنين شرايطي تنها رهبر دلير و شجاع و دلسوز چنين مردمي نيز ربوده مي‌شود؛ اين عمل ناجوانمردانه قسمتي از همان برنامه صهيونيستي است و معمر قذافي دانسته يا ندانسته به مصلحت اسرائيل و آمريکا قدم بر مي‌دارد.
چه کسي است در عالم که به جرم ليبي در نابودي موسي صدر آگاه نباشد؟ و تازه اگر کسي ترديد داشته باشد، بايد تحقيق کند؛ و در حالت شک صلاح انقلاب ايران نيست که خود را به چنين جنايتکاراني آلوده نمايد.
حضرت آيت‌الله بارها درخواست زيارت معمر قذافي را به ايران رد کرده‌اند؛ و دولت ايران نيز بارها درخواست تجديد روابط دو دولت را موکول به بازگشت موسي صدر کرده است. چطور يک‌باره خبر تجديد روابط با ليبي انتشار مي‌يابد و جلود معاون معمر قذافي رهسپار ايران مي‌شود؟ مگر تغييري در برنامه و خط مشي بوجود آمده است؟ يا مگر آدم‌دزدي و يا آدم‌کشي ديگر جرم نيست؟
راستي حرام است که طهارت انقلاب ما به کثافات اين جنايت‌کاران آلوده گردد. راستي حرام است که اين مصلحت‌طلبان بي‌دين، انقلاب اسلامي ايران را ملعبه سياست‌بازي‌هاي خود کنند تا در دنياي ظلماني و طوفاني موجود نداي اسلام و انقلاب در دهند و ستمديدگان محروم و مظلوم را بفريبند.
اي محمد (ص)، اي خاتم‌النبيين، اي سرور انسان‌ها، تو کجايي که ببيني چه کساني رسالت پاک تو را براي خودخواهي‌هاي خود آلوده مي‌کنند و به نام اسلام بزرگترين ضربه‌ها را به اسلام مي‌زنند. اي علي (ع)، اي مظهر اسلام راستين، اي رمز انسانيت …


منبع: سايت فردا


احمد آدينه خير/ابادي ::: شنبه 1/4/1387::: ساعت 2:51 صبح

امام خميني حقيقت هميشه زنده است . امام المسامين خامنه اي  


پيام حضرت امام ‏خميني بمناسبت شهادت دکتر مصطفي چمران


داغ برادر را برادر مرده داند و بس 


بسم ‏الله الرحمن الرحيم


انالله وانّااليه راجعون


شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دکتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريک عرض مي‏کنم. تسليت از آنرو، که ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، که در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، که کشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريک از آنرو که اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏کند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست که زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟
چمران عزيز با عقيده پاک خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم کرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.
هنر آن است که بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف کند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.
و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست که دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.
من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلکه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏کنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.


اول تيرماه شصت
روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني

چمران زنده است تا تاريخ زنده است
احمد آدينه خير/ابادي ::: شنبه 1/4/1387::: ساعت 2:32 صبح

من و شهداي کهف الشهداء و لنجک


 


شهدا را به ياد بسپاريم نه به خاک


چه توفيقي شهدا نصيب ما کردند ، اقا الان که فکر مي کنم  خداوند را شکر مي کنم .


درست يادم هست روزي که شهدا را مي خواستند دفن کنند روز شيفت کاري بنده بود و بعد از دو روز بايد مي رفتم ولنجک ، درست پايين جائي که شهدا مدفونند .


ميدان دانشگاه که رسيدم و با موتور وارد بلوار دانشجو شدم ، آقا من که با شهدا غريبه نبودم يک دفعه جا خوردم ، ديدم درب ورودي دانشگاه شهيد بهشتي شلوغ است و کمي که نزديکتر شدم جمعيت حاضر را ديدم  و ماشين هاي نظامي و مردم و دانشجوها در کنار هم براي تشييع پيکر مطهر شهداي گمنام آمده اند  و کمي که بالا رفتم درست نزديک مجمتمع تجاري ولنجک تحرک جمعيت به قدري بود که راه  را بسته بودند و مجبور شدم که از مسير مقابل بلوار دانجو در خلاف جهت حرکت کنم تا شيفت را از همکارمان تحويل بگيرم .


چه سعادتي نصيبمان شده بود روز جمعه و شهادت بي بي فاطمه زهرا و تشييع شهدا ، آن هم در منطقه اي که نام شهدا خيلي کمتر شنيده مي شد.


و ما وقتي از مسيري که به خوبي مي شناختم با سيد دوستمان بالا مي رفتيم و به منطقه نيز کاملا آشنا بوديم ، فوج فوج جمعيت را مي ديديم که به سينه کش کوه مي آيند و همچنان اضافه مي شوند .


البته در مورد موقعيت مکاني آنجا اگر خدا بخواهد طي مطلب ديگري توضيح خواهم داد و اثري که دفن شهدا بر اين منطقه تهران گذاشته است و مردم ولنجک بايد به خودشان ببالند و در تعظيم راه شهدا کوشا باشند . انشاء الله


فقط براي من که از بچگي با تشييع شهدا بزرگ شده بودم و آشنا بودم  ، به ياد تشييه جنازه اخوي خود و اسماعيل کريمي افتادم .


 شهيدان کهف الشهدا مانند ستاره اي بر بلنداي تهران مي درخشندشهدا براي هميشه مانده اند


 


يا علي مدد


ادامه دارد ........


احمد آدينه خير/ابادي ::: شنبه 1/4/1387::: ساعت 1:4 صبح

بچه ها خسته بودند و من خجالت مي کشيدم به آنها بگويم که بروند نگهباني بدهند ديگر تواني برايشان نمانده بود . ناچار سوار ماشين شديم و به آتش نشاني رفتيم هميشه عده اي از بچه هاي شهر در آنجا بودند و گاهي پيش مي آمد که از آنها نيرو مي گرفتيم . به محض پياده شدن ، شهردار شهر ، برادرم و سيد را ديدم که نشسته بودند . جريان را به آنها گفتم . گفتند نيرو نداريم . با نگراني و التهاب به مدرسه برگشتم تا شايد نيرويي جمع کنم . اما اي کاش به مدرسه نرسيده بودم . مدرسه صحراي کربلا شده بود و بچه ها در خون مي غلطيدند . همان بچه هايي که ان روز لشکر زرهي عراق را آنچنان شجاعانه از شهر بيرون کرده بودند . نمي توانستم باور کنم . باز هم خيانت ! ستون پنجم مقر بچه ها را به دشمن گزارش کرده بود و عراقيها همان شب ساعت 9/5 مدرسه را زير آتش سنگين گرفته بودند . حتي يک نفر هم سالم نمانده بود .بچه ها زخمي و خون آلود در گوشه و کنار افتاده بودند و ناله مي کردند .


« در کوچه هاي خرمشهر »


احمد آدينه خير/ابادي ::: شنبه 11/3/1387::: ساعت 1:15 صبح

 


 


شهيد نظر مي کند به وجه الله


 


 


 


پلاکتو بده مي خوام برم کربلا
از روزي که شنيده بود يکي از فرماندهان عالي سپاه براي زيارت به کربلاي معلا آمده ، در پوست خود نميگنجد. مي خواست خاطره اي را که سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد. با اين فکر خود را به کربلا رساند و ملاقات با آن فرمانده را درخواست کرد. لحظات در انتظار ملاقات به سختي مي گذشت. او از نيروي نظامي عراق در سالهاي جنگ بود. ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بگيرد. سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : مرا مي شناختي ؟
فرمانده پاسخ داد : بله ! شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق و اکنون نيز جزء مردان سياسي اين کشور هستيد. به همين سبب ملاقات با شما براي من سخت بود. ابورياض گفت : اما من حرف سياسي با شما ندارم. سالهاست که خاطره اي را در سينه دارم و انتظار چنين روزي را مي کشيدم تا با گفتن آن دِين خويش را ادا نمايم. و اين گونه خاطره اش را آغاز کرد : در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم که با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني فرا خواندند. وقتي با نگراني در جلوي فرمانده خود حاضر شدم ، او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. وقتي در سردخانه حاضر شدم کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود اما وقتي کفن را کنار زدم با تعجب همراه با خوشحالي گفتم : اشتباه شده! اين فرزند من نيست. افسر ارشدي که مامور تحويل جسد فرزندم بود، به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت :اين چه خرفي است که ميزني ، کارت و پلاک قبلاً چک و صحت آنها بررسي شده است.
وقتي بيشتر مقاومت کردم، برخورد آنها نگران کننده تر شد. آنها مرا مجبور کردند تا جسد را به بغداد انتقال دهم و او را دفن کنم. رسم ما شيعيان عراق اين بود که جسد را بالاي ماشين گذاشته و آنرا تا قبرستان محل زندگيمان حمل ميکرديم. من نيز چنين کردم. اما وقتي به کربلا رسيدم،                    


تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفن کنم و هم اين کار را تمام شده فرض مي کردم و هم اينکه ضرورتي نمي ديدم او را تا بغداد ببرم. چهره آرام و زيباي آن جوان که نمي دانستم کدام خانواده انتظار او را مي کشد دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونين و پر زخم بود، ولي با شکوه آرميده بود. فاتحه اي خواندم و در حالي که به صدام لعنت مي فرستادم، بر آن پيکر مظلوم خاک ريختمو او را تنها رها کردم. اگر چه سالها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيز نياقتم.
با پايان جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد. وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت، خيلي خوشحال شدم. در آن روز شايد اولين سوالم از او اين بود که چرا کارت و پلاکت را به ديگري سپرده بودي؟ وقتي فرزندم خاطره اش را برايم مي گفت، مو بر بدنم سيخ شد. پسرم گفت : من را يک جوان بسيجي و خوش سيما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم، حتي حاضر شد پول آنها را بدهد. وقتي آنها را به او سپردم، اصرار مي کرد که حتماً بايد راضي باشم. من به او گفتم در صورتي راضي هستم که علتش را به من بگويي و او با کمال تعجب چيزهايي را گفت که در ذهنم اصلاً جايي برايش نمي يافتم. آن بسيجي به من گفت : من دو تا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در کربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن کنند . . .مي خواهم با اين کارم مطمئن شوم که تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد . . .
وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد، اين فقط او نبود که مي گريست، بلکه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي کرد.


منبع : روزنامه جمهوري اسلامي


احمد آدينه خير/ابادي ::: دوشنبه 2/2/1387::: ساعت 12:42 عصر

 



احمد آدينه خير/ابادي ::: سه‏شنبه 23/11/1386::: ساعت 1:58 صبح

اما قبل از اينکه به خاطرات خودم از اسماعيل بپردازم ، در اين چند روز اخير يکي از دوستان بنده که زحمات زيادي را در مسجد علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) و هيئت فاطمه زهرا و بيت الزهرا (سلام الله عليها) و در شوراي محله 17 نيز زحمت مي کشد پيشنهاد تهيه زندگي نامه شهيد کريمي را داد که در اين راستا تلاش کنيم و آن را به صورت کتابت در اختيار همگان قرار دهيم تا حداقل دين خود را نسبت به اين شهيد عزيز ادا نموده و نسبت به زحماتي که اسماعيل کريمي در اين محل و به خصوص مسجد علي بن ابي طالب (ع) « پايگاه شهيد صدوقي سابق و شهيد کريمي فعلي » قدردان بوده تا نسل سوم انقلاب با اسوه هاي خود در محله بيشتر آشنا شوند .


به نظر من درباره زندگي نامه اسماعيل کريمي بايد از چند زاويه بپردازيم .


1-    زندگي نامه شناسنامه اي


2-    اسماعيل و مسائل انقلاب ( برخورد با گروه هاي معاند)


3-    اسماعيل و مسجد و بسيج


4-  اسماعيل و مردم محله : الف . دوستان اسماعيل ، ب . اسماعيل و دشمنانش در محله که از روي عناد وي را آماج تهمتها و کينه ورزي هاي خود کردند .


5-    اسماعيل و دادگاه


6-     اسماعيل و سپاه و برخورد آنها و گفت و شنود بين دو طرف.


7-    اسماعيل و خانواده .


8-    اسماعيل و نيايش با خدا.


9-    اسماعيل و جنگ ( حضور فيزيکي در عمليات هاي مختلف).


10-     اسماعيل و وداع با مسجد و اهالي آن .


11-     اسماعيل و وصيت نامه اش و نحوه شهادت .


12-     اسماعيل و تشييع جنازه بعد از 12 سال .


 


احمد آدينه خير/ابادي ::: سه‏شنبه 23/11/1386::: ساعت 12:55 صبح

با سلام


خيلي وقت بود که مطلبي را ننوشته بودم . در اين سلسله نوشتار سعي مي کنم به خاطراتي که از زمان طفوليتم در ذهنم است براي بينندگان بنويسم . اولين مطلب را درباره آشنائي خودم با شهيد کريمي برايتان مي نگارم .


آشنائي من با اسماعيل کريمي بر مي گردد به سال اواخر سال 1363 يعني درست همان زمان شهادت اخوي عزيزم ( شهيد سعيد آدينه خيرآبادي) که تقريبا از همان زمان من 5 ساله دل بسته اسماعيل شدم و تقريبا از بچه هاي موجود در مسجد علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) منطقه 17 تهران ( منطقه 4000 شهيد ) پايگاه شهيد کريمي از نسل سومي جزء معدود کساني هستم که اسماعيل را ديده ام و کم و بيش خاطراتي از وي در ذهنم نقش بسته است .


موقعي که اسماعيل کريمي شهيد شد در سال 66-67 من دوم ابتدائي بودم و قشنگ يادم هست که کل کوچه را بسته بودند و آقاي خلخالي براي سخنراني آمده بود . قديمي ها يادشان هست که مهتابي ها را به صورت سه گوش و با گچ و آجر کنار هم مي چيدند و يک گلدان کنار آن گذاشته و عکس شهيدي را در کنار گلدان مي گذاشتند .


من تنها کسي هستم که همان زمان که اسماعيل شهيد شد از خواهرش عکس اسماعيل را گرفتم که خيلي از شاگردان اسماعيل دوست داشتند به هر طريقي شده آن عکس را ازم بگيرند که نتوانستند و تابه حال آن عکس را حفظ کرده ام .


و درست همان طور که مي خواست شهيد شد و 12 سال بعد استخوان هايش را در تاريخ 13/2/77 آوردند و در بهشت زهرا قطعه 29 دفن کردند و همينک که دارم اين مطلب را مي نويسم مشغول فيلم تشييع تابوت مطهرش مي باشم که تداعيکننده تمام خاطرات دور و نزديک مي باشم .


و بعدها سعي مي کنم برايتان بگويم که عده اي با اسماعيل چه کردند و تا کجا او را کشاندند و در آخر از عظمت تشييع اسماعيل در محله 17 و شهرک شهيد مطهري ( جاده ساوه) و بهشت زهرا و مراسم تدفين وي و حتي گريستن دشمنان اسماعيل براي وي تا همگان بدانند که از همان ابتدا عده اي سناريوي عناد سازي را بر عليه نيروهاي دلسوز در جامعه داشتند .


باشد که خاطرات بنده ( نسل سومي ) و چگونگي تعامل بنده با ( نسل اول و دوم ) بر معاندين روشن شود . انشاء الله


در آخر همه بدانند راه من ( نسل سوم ) همانند اسماعيل ( نسل اول و دوم ) از کربلا مي گذرد.


در آخر از خداوند منان خواهانم که در ظهور حضرت حجت تعجيل فرمايد و رهبر ما را ازجميع بلايا محفوظ نمايد و ما را شهيد راهش گرداند و نسل ما را به قافله شهدا برساند . انشاء الله


 


احمد آدينه خير/ابادي ::: پنجشنبه 18/11/1386::: ساعت 2:18 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 6
بازديد ديروز : 9
بازديد کل : 3725
.:: تا ديدار محبوب ::.
.:: درباره خودم ::.
شهيدان لاله هاي لاله زارند
مدير وبلاگ : احمد آدينه خير/ابادي[46]
نويسندگان وبلاگ :
علي اصغر عبادي (@)[0]


من از نسل سرخم ، نسل خون ، ايثار واز خودگذشتگي و با اين چيزها ازبچگي بزرگ شده ام وخوب مي فهمم جنگ چيست . وشايد يکي از دلايلي که به نقد جنگ پرداخته ام همين باشد...
.:: پيوند هاي روزانه ::.
.:: موضوعات وبلاگ ::.
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.


























.:: فهرست موضوعي ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
مرکز نشر فرهنگ شهادت
مرکز نشر فرهنگ شهادت شيراز
مرکز نشر فرهنگ شهادت
"